من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم بیا ای چشم روشنبین که خورشیدی عجب زادم ز هر چاکِ گریبانم چراغی تازه میتابد که در پیراهنِ خود آذرخشآسا درافتادم چو از هر ذرّهی من آفتابی نو به چرخ آمد چه باک از آتشِ دوران که خواهد داد بر بادم تنم افتاده خونین زیرِ این آوارِ شب اما دری زین دخمه سوی خانهی خورشید بگشادم الا ای صبحِ آزادی به یاد آور در آن شادی کزین شبهای ناباور منت آواز میدادم نوروز، پیروز 🏁 🇬🇧 IranintlTV 🤖 @VahidOOnLine